سبز خاکستری

 

سرم را که روی زانوهای بغل گرفته در حلقه تنگ دستانم برمی دارم، نگاهم بی اختیار به دور اتاق گردش می کند. قلب های خالی روی دیوار، عقربه های یخ زده بر صفحه برفی ساعت زمان، پنجره های بسته، تکه های آینه شکسته بر فرش اتاق، و صدای کشدار خراشیدن سوزن بر صفح گرامافانویی که مدتهاست آهنگش تمام شده است.

همه این ها به یادم می آورند: سالهاست که تو رفته ای! وقتی تو رفتی بهار بود. اما حالا...سردی اتاقم، به من می گوید شاید زمستان باشد... حالا دیگر کلکسیون اتاقم کامل شده است، با مجسمه ای بلورین از آدمی که برای زندگی دوباره اش باید چشم انتظار طلوع خورشید، در همسایگی پنجره اتاقش باشد.

/ 0 نظر / 19 بازدید